اختلاف نظر در تعریف شعر

در حقیقت باید گفت که تعاریف بسیاری در این زمینه وجود دارد که از همان گذشته‌ های دور گاه با هم در تضادند و یکدیگر را نقض می‌کنند. افلاطون، شعر را از جهت اخلاقی زیان‌ آور و ویران‌ گر می‌دانست و از دیدگاه معرفت‌ شناسانه آن را دور از حقیقت و فاقد ارزش علمی می‌پنداشت. او ارزش زیبایی‌ شناسانی ادبیات را در نظر نمی‌گرفت یا ناچیز می‌شمرد و به جای آن از دیدگاه ارزش اخلاقی به ادبیات نگاه می‌کرد.

اختلاف نظر در تعریف شعر

ارسطو برای پاسخ دادن به این شبهات و انتقادات، رسالهٔ فن شعر را به رشته تحریر درآورد. از دید ارسطو ادبیات، اعم از نثر و نظم و شعر، همچون سایر هنرهای دیگر، بر مبنای دو شالوده اساسی بنیان گرفته‌ است. یکی از این شالوده‌ ها طبیعت تقلید گر ذهن و روح انسان است و دیگری نیاز طبیعی‌ اش به توازن، هماهنگی و ریتم است.

ارسطو عقیده دارد که تکامل هجو سرایی منجر به پیدایش سبک و اوزان خاصی در ادبیات شد که آن را «اوزان ایامبیک» نامیدند و تکامل بعدی آن سبب پیدایش کمدی در ادبیات شد؛ تکامل ستایش‌سرایی منجر به «اوزان هروییک» شد که تکامل بعدی آن به پیدایش حماسه انجامید و سپس شاخه‌ ای از حماسه‌ سرایی به گونه‌ ای خاص رشد کرد و به پیدایش تراژدی منجر شد. همان‌طور که اشاره شد، در هر دوره‌ ای شاعران و منتقدان و پژوهش‌ گران سعی در ارائه تعریفی از شعر بوده‌ اند و با این همه تفاوتی کلی بر سر تعریف شعر وجود ندارد.

 

اختلاف نظر در تعریف شعر

 

نظر کوروش صفوی در مورد شعر

کوروش صفوی در گفتگویی به دشواری برای یافتن تعریفی برای شعر اشاره کرده و می‌گوید: سقراط و افلاطون هردو شعر را نتیجه الهام می‌دانستند، اما ارسطو نخستین کسی بود که سعی کرد قواعدی برای ادب و شعر و آفرینش‌ های ادبی کشف کند. «بر اساس تعاریف سنتی» «شعر کلامی است مخیل و موزون» و از دید آن‌ ها که حضور وزن را در شعر ضروری نمی‌دانند و اصل موزون بودن را از شعر حذف می‌کنند، شعر کلام مخیلی است که متضمن هنجار گریزی‌ های شاعرانه است».

اما واقعیت این است که امروز دیگر نمی‌توان «شعر» را به درستی تعریف کرد تا جایی که شاعری چون احمد شاملو معتقد است: «نمی‌توان یک تعریف کلی از شعر به دست داد. تعریفی که بر اساس آن اثیر الدین اخسیکتی و صائب تبریزی و عارف قزوینی و مهدی حمیدی و مهدی اخوان ثالث و نیما یوشیج یک جا شاعر شناخته شوند». تعریف‌های سنتی درباره شعر اگر چه شرط لازم (حداقل) شعر را دربردارند، اما شرط کافی (حداکثر) را دربر نمی‌گیرند.

یعنی بیشتر ناظر به عناصر صوری و فیزیکی شعر هستند، نه جوهره درونی و متافیزیکی آن. حقیقت درونی شعر، نه تعریف‌ پذیر، نه ترجمه‌ پذیر و نه نقد پذیر است. به این معنی شعر خود زندگی یعنی تجربه زیستن است.

پس مانند خود زندگی، مقول به تشکیک و دارای مراتب و مدارج عالی و سافل است، شعر هم شور محض است مثل ترانه‌ های فایز دشستانی، هم شعور محض مانند قصاید ناصر خسرو و هم آمیزه‌ ای از شور و شعور مانند شعر حافظ. اما باید دانست که همین کوشش‌ ها در راستای تعریف و توصیف شعر، خود باعث پدیدار شدن مکتب‌ های گوناگون ادبی شده‌است. بدیع و بیان، معانی و بلاغت از درون گفتگو های ادبی سر برون آورده‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید